




































تقدیم به معشوقی که عاشق بودن را معنا کرد






































به سر افکنده مرا سايه اي از تنهائي
چتر نيلوفر اين باغچه بودائي
بين تنهائي و من راز بزرگي ست بزرگ .
هم از آنگونه که دربين تو زيبائي
بارَش از غير و خودي هر چه سبکتر؛ خوشتر
تا به ساحل برسد رهسپُر ِ در يائي
آفتابا تو و آن کهنه درنگت در روز
من شهابم من و اين شيوه ي شب پيمائي
بو سه اي داد ي و تا بوسه ي ديگر مستم
هيچكس شرابي نچشيد است بدين گيرائي
تا تو برگردي و از نو غزلي بنويسم
مي گذارم که قلم پر شود از شيدائي .
فرشته مهربانم ... ندا
حال كه بيش از 4 ماه است از پيوند قلبهايمان مي گذرد
در آستانه فرا رسيدن عيد نوروز ، تمامي لحظه هاي با تو بودن را
به خاطر مي آورم
خنده هايت
اشك هايت
مهرباني هايت
تحمل سختي هايت
مرا به خاطر همه چيز ببخش
كه فقط تو را دوست دارم
چه زيباست در كنار هم بودن مان تا آخرين لحظه زندگي
سال نو فرشته مهربونم مبارك باشه
تقديم به تو با يه دنيا آرزو هاي قشنگ :
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سحرم چه دلپسند است به دو جرعه نگاهت
بودم يقين ، نباشد به زمين چنان كه ماهت
به دو جرعه خنده دادم دل مرده صاحبم را
چه فسونگري نمائي به دو ديده سياهت
نه من از طريق مستي به تو سر سپرده باشم
كه تمام هستي ام را بسپرده ام به راهت
گنهي نديدم از تو ، مگر آنكه كرده باشي
تو بدام عشق من را ، فقط اين بود گناهت
به جنون عشق ، پايم تو چنان كشيده باشي
كه خرد معاف گردد به اميد سر پناهت
همه ذره ذره جسمم به ارادت از تو ، آب است
چه طلب کند ، فزونم كه نگشته دل بخواهت ...
دوستت دارم ...
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم

نیست یاری تا بگویم راز خویش ناله پنهان کرده ام ، در ساز خویش
چنگ اندوهم خدا را زخمه ای زخمه ای تا برکشم آواز خویش
برلبانم قفل خاموشی زدم با کلیدی آشنا بازش کنید
کودک دل ، رنجه ی دست جفاست با سر انگشت وفا نازش کنید
پر کن این پیمانه را ای هم نفس پر کن این پیمانه را از خون او
مست مستم کن چنان کز شور می باز گویم قصه افسون او
رنگ چشمش را چه میپرسی ز من رنگ چشمش کی مرا پا بند کرد
آتشی کز دیدگانش سر کشید این دل دیوانه را دربند کرد
از لبانش کی نشان دارم به جان جز شرار بوسه های دلنشین
بر تنم کی مانده است یادگار جز فشار بازوان آهنین
من چه میدانم سر انگشتش چه کرد در میان خرمن گیسوی من
آنقدر دانم که این آشفتگی زان سبب افتاده اندر موی من
آتشی شد بر دل و جانم گرفت راهزن شد راه ایمانم گرفت
رفته بود از دست من دامان صبر چون ز پا افتادم آسمانم گرفت
گم شدم در پهنه صحرای عشق در شبی چون چهره بختم سیاه
ناگهان بی آنکه بتوانم گریخت بر سرم بارید باران گناه
مست بودم ‚ مست عشق و مست ناز مردی آمد قلب سنگم را ربود
بس که رنجم داد و لذت دادمش ترک او کرد چه می دانم که بود
مستیم از سر پرید ای همنفس بار دیگر پرکن این پیمانه را
خون بده خون دل آن خودپرست تا به پایان آرم این افسانه را
![]()
![]()
![]()
![]()
مهربانم با تمام وجودم دوستت دارم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعد از آن سيب من آدم شدهام مي داني !؟
باخيالات تو همدم شده ام مي داني ؟!
تشنهي خاطره انگيز ترين بارانم
تشنهي اشک چو شبنم شده ام مي داني !؟
اي سحر ! پشت شب پنجره هامان گل کن !
بي تو مثل شب عالم شده ام مي داني !؟
بي تو از هر چه بهار است دلم مي گيرد
بي تو عطر گل مريم شده ام ! مي داني !؟
*****
باز هم سيب نگاهي به تعارف بنشين !
به خدا باز من آدم شده ام مي داني !؟